تبليغاتX
تسبیح آبی زير محراب كبود - برای کودکان مبتلا به سرطان با شما ما می شویم ...

برای کودکان مبتلا به سرطان با شما ما می شویم ...

 

 

 دو سال پیش که گروه تشکیل شد برای حمایت از کودکان مبتلا به سرطان، تمام هدفمان این بود که مردم شهر را بیدار کنیم که: آی مردم! کودکانی هستند در زیر پوست این شهر که به گوشه ای رانده شده­اند به جرم گناه نکرده­شان! کودکانی هستند که نمی­توانند گل بو کنند و فوتبال بزنند و حتی... مثل ما راحت نفس بکشند... کودکانی که خدا آنقدر دوستشان دارد که از هم اکنون آنها را به آزمون بکشد... کودکانی که تعدادشان کم نیست! کودکانی که در تنها بیمارستان شمالغرب کشور دوره درمان میگذرانند... بیمارستانی با 25 تخته خواب برای بیش از400 کودک مبتلا به سرطان!

تمام فریادمان را زدیم که: آی مردم! این کودکان رحم نمی­خواهند! حمایت می­خواهند! حمایتشان کنید!

تمام بضاعت و داشته­مان هنرهای دستمان بود! از کارت تبریک و بدلیجات گرفته تا کیکهای خانگی و عکس و نقاشی... همه آنچه بود؛ بقول عطا محامد تبریز، که فکر اولیه برگزاری نمایشگاه به ذهن او رسید:«هنر برای انسان» بود.

نمایشگاه اول با تمام خاطرات طلائی اش گذشت و ما هشت ماه بزرگتر شدیم برای برگزاری نمایشگاه دوم! دیدیم که چرا اصلا باید گذاشت سرطان به وجود بیاید که بعدا مجبور باشیم برای از بین بردنش دست و پا بشکنیم؟! تصمیم گرفتیم آرام آرام تلاشمان را معطوف کنیم به سمت مبارزه با سرطان... پدیده­ای که گفته می­شود تا سال 2050 می­شود چیزی شبیه سرماخوردگی ... از هر دو نفر یک نفر مبتلا خواهند شد!

دیدیم چایی که در کافه تریایمان می­دهیم دست مردم سرطانزاست! گیاهی­اش کردیم! دیدیم لیوانهای یکبار مصرف پلاستیکی (مخصوصاً) برای چای سرطان زاست! کاغذی اش کردیم! دیدیم و دیدیم و دیدیم و ...

همه اینها را دیدیم و تصمیم گرفتیم نمایشگاه سوم را برگزار کنیم...

نمایشگاه ما جوانان تبریزی شاید نمایشگاه عظیمی نباشد! شاید دویست متر مربع بیشتر نباشد... شاید برای افتتاحش هیچ مقام دولتی خاصی نیاید (که از این بابت بسیار خرسندیم!) و هزاران شاید دیگر... اما هرچه هست این نمایشگاه با حضور شما عظمت می­یابد... با حضور شما برای دوره­های بعد فضایش بیشتر می­شود... و با حضور شما مقامات دولتی را با کودکان مبتلا به سرطان آشنا می­سازد ...

 

تقدیم می شود به :

                                                                   آنهائی که هنوز دوست دارند انسان باشند ...

 


 

 خیرداسه 1 : وقتی کامنتای پست قبل رو میخوندم فهمیدم که چطور میشه هرکی با مامانش قهر میکنه میشه ترانه سرا و خواننده! بعد همه میگیم دوران موسیقی فاخر تموم شده !!!

 

خیرداسه 2 : خیلی طعم ملسی داره با یکی دوست بشی که اون آدم بخشی از کودکیتو ساخته و یاد و خاطره  اش همیشه برات یه نوستالژی شیرین باشه ... ملستر میشه این طعم، وقتی این رابطه دوستانه به بهانه نمایشگاه کلید میخوره !

 

خیرداسه 3 : سرم این روزها اونقدر شلوغ هست که وقت نکنم حتی وبلاگها رو بخونم ! حتی برای خودم نهار یا شام بپزم! حتی یه سر برم حموم! حتی و حتی و حتی ...

 

خیرداسه 4 : این روزها بی بهانه از هر چیزی لذت می برم! لذت می برم و میگم : هییییییییم ...

 

خیرداسه 5 : نیمرخ در هفته ای که گذشت :

 

(289 - بنام خدا ... نفت!)  

 

(290 - تعزیه ای برای آینالو) 

 

جمله هفته :

 

هیچ فکرشو نمیکردم یه زمانی باید پشت سر اسمت زیرلبی با بغض بگم: خدابیامرز...

(ماهور/ تن به قضا داده منم ... ) 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم شهریور 1390ساعت 23:41  توسط فانی  |