درد دلهای من و خدا
من فانی ام و تو باقی ...
امروز 9/9/99 است ... امروز 33 سال و 3 ماه و 3 روز از 6/6/66 ، 22 سال و 2 ماه و 2 روز از 7/7/77 ، و 11 سال و 1 ماه و 1 روز از 8/8/88 گذشته است و من اينك در پايان روزگار جواني ام و به گذشته اي كه داشته ام فكر مي كنم ... 33 سال پيش را كه بچه بوده ام و به فكر تكرار 6 ها نبوده ام يادم نمي آيد زياد ولي 7/7/77 را و 8/8/88 را خوب يادم مي آيد ... 7/7/77 در فكر 8/8/88 بودم كه چه روزي براي خود خواهم ساخت و 8/8/88 شايد مزخرفترين روز زندگي ام بود ... صحنه اول : من امروز به عادت مرسوم دوازده ساله ام براي نماز بيدار مي شوم ، نماز صبح و نماز حاجت و بعد آن صفحه اي قرآن خدا را مي خوانم ... همسرم بيدار است و بازهم مثل هر صبح ديگري لبخند شيرينش را هديه ام مي كند ... و پسرم بازهم دوان دوان به آغوشم مي پرد ... آي كه اين دخترك تنبل من هنوز خواب است ! آي پدر سوخته ... پسرم هنوز دارد صبحانه اش را مي خورد و من لابد مشغول نيم نگاهي به دوستان مجازي ام هستم ... منتظرم پسرم صبحانه اش را بخورد تا مرا بازهم تا كنار در همراهي كند ... چشمهايم به لپ تاب است و هنوز هم فكرم مشغول آن سئوالاتي است كه عمري دنبال جوابشان گشته ام و باز هم به جوابي نرسيده ام ... چقدر بايد فكر كرد ... چقدر ؟! در فكر هستم كه احساس مي كنم آستين پيراهنم سنگيني خاصي پيدا كرده ، گوئي تمام سنگيني ذهنم به آستينم منتقل شده اما نه ... پسرم است ! اينام !!! لبخندي مي زند و منتظر است ... منتظر است تا مثل هر صبح ديگري در آغوشش بگيرم و بوسه اي بر پيشاني اش بزنم و باهم برويم تا كنار در ... و بازهم همسر مهربانم ... از اتفاق چند روز پيش همچنان از دستم دلخور است ، دلخور است كه چرا يادم رفت براي تولد همسر برادرش كادوئي بخرم ولي هرگز نمي خواهد كه اين دلخوري اش را من احساس كنم ... اما نمي داند كه من همه اينها را مي دانم ... مي پرسد : نهار را برمي گردي ؟! ميگويم : نه ! مي پرسد : چرا ؟! مي گويم : مي خواهم براي تنوع هم كه شده يك امروز را با تو قهر كنم و بروم خانه مادر زن جان عزيزم و تلپ شوم آنجا ! مي پرسد : اين ديگر چه رسمش است ؟! هيچ نمي گويم و لبخندي نثارش مي كنم و آرام خداحافظي مي كنم ... اينام دارد با موهايم بازي مي كند و من دائم مي گويم : اگه مي خواي بابائيت بيشتر از اين كچل نشه ديگه نكش اين نازنين موهامو !!! مي خندد و من كه گوئي سر ذوق آمده ام با تمام وجود مي بوسمش ... صحنه دوم : در محل كارم هستم ... من هيچ وقت از كاري كه مي كنم راضي نيستم اما براي تامين معاش چاره اي جز اين ندارم ... از قديم كار اداري دوست نداشتم و علم كار فني هم نداشتم ، اما به رسم روزگار من هم اسير همين ميز و صندلي هايي شده ام كه مي چرخند دور خودشان و مي چرخند دور خودشان و مي چرخند دور خودشان ... من هيچ وقت از كارم راضي نبوده ام و اما دوست داشتن و عشقي كه نسبت به همسرم و فرزندانم دارد مرا راضي به كار كردن مي كند ... صحنه سوم : از كار زياد خسته نشده ام با وجود اينكه هيچوقت در كار كم نگذاشته ام ... در دستهايم هيچ جعبه اي و پاكتي نيست ، چون خريدهاي منزل بر گردن من نيست ! ساعت 9 شب است و مي دانم كه دير كرده ام ! در فكر و انديشه گذشته خودم و همسرم و تفكر به آينده بچه هايم ساعتي را در پارك نشسته ام ... ميدانم كه همسرم شديد از دستم دلخور است بابت اين دير آمدنم ، دوست دارد وقتهاي آزادم را فقط با او و بچه هايم سپري كنم ... ناراحت است ولي مي دانم كه باز به رويش نخواهد آورد ... بي آنكه صدائي بكنم در را باز مي كنم و خيلي خيلي آرام وارد خانه مي شوم ! همسرم مثل هميشه منظم و مرتب است و كارهايش را انجام داده و باز دارد نقشه هاي معماري داخلي خانه اي ديگر را تكميل مي كند و گويا اصلا حواسش به من نيست ! شيطنتم گل مي كند كه بروم كمي بترسانمش ! با خود مي گويم : يك ، دو ، سه را نگفته ام كه ناگهان صدايي مهيب مي ترساندم ... دخترك بازيگوش من ! ساراي !!! حالا بادكنك پشت سر بابائي مي تركاني ؟! حقا كه دختر همين پدري ! با ترسيدن من مي خندد و مادرش تازه سر برمي گرداند و ماجرا را مي فهمد ! صحنه چهارم : شام را خورده ايم و بچه ها دندانهايشان را مسواك زده اند و حالا نوبت قصه خواني بابائي جانشان است ... آخ كه چقدر دلم تنگ شده براي شنگول و منگول با حبه انگورشان ، يا حسني ، يا اصلا شنل قرمزي ... در همين فكر و خيالها هستم كه مي بينم بچه ها خوابيده اند و گوئي من اين داستان را براي خود مي خوانم ... كتاب را مي بندم ، آرام مي بوسمشان و از اتاق خارج مي شوم ... ميروم پيش همسرم تا كمي با او حرف بزنم ... تمام سهم من و او از يكديگر شده همين يك ساعتي كه باهم هم صحبت مي شويم ... واي كه من چقدر همسر بدي هستم ...
خيرداسه 1 : براي آدمي مثل من كه براي آينده زندگي مي كند ولي در آينده زندگي نمي كند نوشتن در مورد سرنوشت احتمالي آينده اش كاري بس دشوار است ولي بنا به دعوت شمس کیا اين وظيفه را انجام دادم و اين نوشته را كه تركيبي از حقيقت و تخيل و آرزوست را نوشتم و الحق كه سخت ترين نوشته اي بود كه تا حال داشته ام !!! هیچ کس را دعوت نمی کنم ! هر کس دوست داشت دعوت است !!! خيرداسه 2 : خيلي وقت است ياد گرفته ام انسان ها را از روي ظاهرشان نشناسم كه نيك مي دانم ديگر گذشته است آن زمان كه رنگ رخسار خبر مي دهد از سر درون ... خيرداسه 3 : هيچي به هيچي ! اين است رسم زندگي ... خيرداسه 4 : من همه وجود تو شده ام و من بي تو هيچ شده ام ... خيرداسه 5 : دز فلسفه من آنوقتها بالا مي رود كه رفته ايم فاميلي را يا آشنايي را زير خاك كاشته ايم و اكنون دارم به اين مي انديشم كه اين را كه كاشتيم چه ميوه اي خواهد داد ... خيرداسه 6 : اين دو تا عكس را ببينيد خيرداسه 7 : نيمرخ در هفته اي كه گذشت : دقيق نمي دانم از چه روزي مرا از نيستان ببريده اند ... از روزي كه حوا سيب را چيد يا قبلتر از آن يا شايد هم بعد تر از آن ... ولي خوب مي دانم كه جايگاه من اينجا نبود ... خودت اين را به من گفته اي ! آنطور چپ چپ نگاهم نكن ... داشتم مي گفتم ! دقيق نمي دانم از چه روزي مرا از نيستان ببريده اند ولي مي دانم از چه روزي به اين عرصه گناه و ثوابت پاي گذاشتم ... ميداني ! آن اولها كه نمي دانستم عشق و عاشقي و اينجور چيزها چيست !!! بي خيال عشق و عاشقي شيرمان را مي خورديم و منتظر بوديم تا برسد نوبت ما هم تا عاشق شويم و شكست عشقي بخوريم ! گريه كنيم و زار بزنيم و بگوييم خدايا تو چقدر نامردي !!! چند سالي بيشتر از چند سال گذشت و ماهم ديديم پشت لبمان تازه سبز شده گفتيم عاشق شويم ! عاشق شديم و خيلي زود شكست عشقي خورديم ! آي حال داد اين شكست عشقي خوردن !!! خودمان را دست بالا گرفتيم و گفتيم عشق هاي زميني كه لايق ما نيستند ما بايد عشق آسماني داشته باشيم و عاشق خدا باشيم و از اين جور حرفهاي مولانا كش و فيلسوفانه و قص علي هذا !!! خودمان را همه جوره كشتيم تا عاشق تو شويم و اصطلاحا به نيستان بازگردانيده شويم و گور پدر دنيا آخرتمان را بدست آوريم ... جان تو هركاري هم كرديم ها ! ولي نشد! مي داني چرا مي گويم نشد ؟! همان قديمي ها گفته اند كه : كان را كه خبر شد خبري باز نيامد ... و حال اينكه مرا هر روز خبري باز مي آمد ... و اكنون بعد از سالها كه مي انديشم به عشق و عاشقي و تو و خودم و هفتصد جد و آبادم مي بينم كه دل من براي عشق تو كوچك است ... دل من آنقدرها بزرگ نيست كه ذره اي از عشق تو را بتواند تحمل كند ... تو خدائي ! خدا ! زاده اي اين همه انسان را ... من كه تحمل عشق همين يك زاده تو را نداشته ام اكنون چگونه عشق به تو را تاب خواهم آورد ... و من اكنون به سلامتي تو جامي از همين آب زرشك را سر خواهم كشيد ! باشد كه رستگار شويم ...
خيرداسه 1 : فردا چندتا سالگرد مهمه : 1- تولد امام رضا 2- دومین سالروز ابدی شدن قيصر امين پور 3- دومين سالروز فوت پدربزرگ مرحومم خيرداسه 2 : تصميمي مي گيريم كبري گونه كه از اين به بعد مثل بچه آدم بنشينيم درسمان را بخوانيم و رفاه جامعه را بالا بريم !!! خيرداسه 3 : ذي بعد از اينكه كلي برايش هندوانه جاسازي كرديم در زيربغلش و نوشابه ها باز كرديم برايش و درهايش را هم جمع كرديم و برديم شهرداری جهت بازيافت ؛ در يك حركت شگفت انگيز مشتي محكم بر دهان استكبار جهاني زد و نامرد بودن خودش را بر بنده حقير اثبات نمود !!! خيرداسه 4 : هواي سرد پاييز تبريز و يك فلش بك به پاييز و زمستان گذشته كه حسابي حالمان را دگرگون ساخت ( شما بخوانيد گرفت !!! ) يه متن كامل نوشتم براش و مي خواستم بعنوان پست اين هفته بزنم ولي بعدا به دلايلي منصرف شدم ! اگه عمري باشه انشالاه دو سه ماه ديگه تو نيمرخ ميخونيدش !!! خيرداسه 5 : چند نفر از بچه هاي دانشگاه قصد داشتن براي حمايت از كودكان سرطاني يه نمايشگاه تو دانشگاه برگزار كنند كه با استدلال جالب مسئولين دانشگاه مبني بر اينكه دانشگاه يتيم خانه و موسسه خيريه نيست برخورد كردن ! در هر صورت اينا قصد دارند اين نمايشگاه رو حتي بدون همكاري مسئولين دانشگاه برگزار كنند . من به اينا كمك خواهم كرد و در اينجا از تمام دوستاني كه مي تونن به هر نحوي ( مادي ، معنوي و يا حتي كاري ) كمكي به اين دوستامون بكنن دعوت مي كنم با حضور در لينك زير و اعلام آمادگي تو اين كار شريك بشن : خيرداسه ۶ : نيمرخ در هفته اي كه گذشت : چند سال پيش ( شايد حدود سه سال پيش ) وقتي تو دانشگاه با پديده اي به نام وبلاگ و وبلاگ نويسي آشنا شدم به خودم گفتم : تو اين كاره نيستي ! پس بي خودي به دلت صابون نزن ! ولي خيلي زود يه وبلاگ باز كردم تحت عنوان من و خدا ( كه هيچ وقت آپ نشد ... ) يه مدت بعد ( يعني اواخر بهار يا اوايل تابستان سال 86 ) يه وبلاگ ديگه باز كردم تحت عنوان درد دلهاي من و خدا كه يه مدت بعد وقتي رفتم آپش كنم ( فكر كنم براي دومين يا سومين آپش ) متوجه شدم پسوورد رو گم كردم ! همونجا بود كه با مهاي روزي دلتنگي ( الان رفته سفر! جائي براي دعا! دعا كنيد سالم و سلامت برگرده ) اين وبلاگ رو با همين آدرس ايجاد كردم تا جائي باشه براي نوشتن دلتنگي هام ... زمان گذشت و گذشت و گذشت و من همچنان مي نوشتم ولي بازديد روزانه و بازديد ماهانه و تعداد نظرات و اين چيزها زياد برام مهم نبودن . اين مهم نبودن فقط يه دليل داشت : مخاطبهاي وبلاگ برام مهم نبودن ... تابستون سال 87 ، درست بعد از زماني كه من دچار يه سري مشكلات روحي در دنياي واقعي و مخصوصا در بين دوستان واقعيم شده بودم با وبلاگ مرحوم ال – واي ( سياوش كسرايي جان فعلي خودمان ) آشنا شدم كه اين آشنايي محلي شد براي آشنائي با دوستان عزيز بسياري ! از ذی و حسن الماسي و مرحوم زهرا/ ترافيك و عزيز تازه از دست رفته قاصد بگير تا كتايون و شوكول و زابيل و گاما و .... اووووه ! ( چقدر عزيزاي وبيم زيادن ... ) جمعي باهم تشكيل داديم جمعستان ( بر وزن كاري باهم كرديم كارستان ! ) شايد اوج حركت دسته جمعيمون تو تولد زهرا بود ... يادش بخير ! تولدي كه برام اثبات كرد دوست داشتن و دوست داشته شدن نيازي به حضور فيزيكي نداره ... مسئله اي كه فهميدنش تو اون بازه زماني به من ( كه بازهم در دنياي واقعيم اسير يه سري مشكلات عديده بودم ) كلي كمك كرد ... اين افراد كم كم برام شدند مهم ... اونقدر مهم كه وقتي چند روز به چند روز ( شما بخونين هر روز ) به وبشون سر نمي زنم احساس كمبود خاصي مي كنم ... حالا حتما مي پرسين من چرا اين حرفها رو زدم ! من همه اين حرفا رو زدم تا بگم : و امروز پنجشنبه ، 30 مهر ۱۳۸۸ ، n امين ايستگاه يكي از دوستانمان است در دور دستها ... امروز تولد كسي است كه بي شك طرز فكر او و نحوه نگارش او در وبلاگ نويسي را همواره مي ستايم و بخاطر مرام بالايش نمره 20 را به او اعطا مي نمايم ... او كسي است صاحب انديشه كه اين امتياز باعث نشده تا خود را مثل بسياري از روشنفكر نمايان جامعه از دماغ فيل افتاده بداند و به رفقايش بگويد پيف پيف بو ميدي !!! درست است كه در دور دستهاست اما در نزديك ترين فاصله با ماست ... او كسي نيست جز ذي ( از او با عناوين آي با كلاه ، فارفار و در دور دستها نيز ياد شده است ) ذي جان ! z امين تولد 18 سالگي ات مبارك ...
خيرداسه 1 : به لطف طبيبان دربار همچنان در حال نوش جان كردن دارو هستيم !!! خيرداسه 2 : گاهي وقتها واقعا ترجيح مي دهم بگيرم تا لنگه ظهر بخوابم ... خيرداسه 3 : احساس مي كنم آن شجاعتي را كه زماني داشته ام از دست داده ام ... از اشتباه مي ترسم ... خيرداسه 4 : امروز كلي خوش گذشت برما با دوستان گروه ... خيرداسه 5 : دوسشون دارم چون تو اين وضعيتي كه خيلي از هم سن و سالاشون هنوز به فكر بازي با عروسكاشون هستن اونقدر غيرت و مردونگي دارن كه به فكر كاراي مفيد باشن ... خيرداسه 6 : ياد همه اتفاقات اين سه سال تو وجودم زنده شد ... خيرداسه 7 : عجب سبك ميشه آدم بعد از اعتراف !!! خيرداسه 8 : نيمرخ در هفته اي كه گذشت : آي پسر ! ميداني ! من شايد تنها كسي باشم كه در اين ماجرا پشت تو ايستاده ام و مطمئن باش كه تا آخر نيز خواهم ايستاد ... راستش را بخواهي به دلم كه مي نگرم دوست داشتم منم هم پشت سر شوسن ( زياد به مغزتان فشار وارد نكنيد لطفا ! شوسن يك اسم خیلی خاص است ! ) مي ايستادم ولي وقتي كه كمي بيشتر منطقي فكر مي كنم مي بينم نه ! تو منطقي ترين كار را كردي ... يعني همان كاري را كردي كه دو سال و اندي پيش نيز من كردم ... آنقدر راه آمدي و راه نيامد كه حالا هرچقدرهم بخواهد راه بيايد تو راه نخواهي آمد ... تو براي جلب كردن اعتمادش همه كار كردي ولي او ... به تو گفته بودم كه او بسيار بچه است و خرابي ذات ... ! به خودش هم گفتم ... و گفت مي دانم ولي دست خودم نيست !!! گفتم اگر مي خواست به تو خيانت كند تا حال صدبار كرده بود ... گفت مي دانم ... گفتم چه مرگت است ؟! گفت چشم ديدن ديگران را ندارم ... گفتم : ... ديگر براي گفتن اين حرفها دليلي نيست ! ديشب وقتي گفت كه ديگر نمي خواهد مجبورت كند و اذيت شوي خيلي خوشحال شدم كه اوي تو مانند اوي من نخواهد ماند ... جز زجر براي هردومان چيزي ارمغان نگذاشت ... گفت : دست خودش نيست ! عاشقت است ... گفتم : شما دخترها نه عاشق شدنتان روي حساب كتاب است و نه عاشق ماندنتان ... پسر ! برايم عزيزي ... دوستت دارم ... اصلا دوست داشتنم را بگذار به حساب عشق ... دوستت دارم ... اين را بفهم ... نمي خواهم اينگونه رنجور بودنت را ببينم ... نمی خواهم تخم تنفر در وجودت رخنه کند ... آي پسر ! دوستت دارم ...
خیرداسه ۱ : این پست فقط یک مخاطب حقیقی و خاص دارد ! بقیه فکرهای آنجوری نکنند لفطا !!! خیرداسه ۲ : از یکی از همین جملات که آن شب به اوی تو ( دوستم ) گفتم آنقدر خوشم آمد که دیشب برای یکی دیگر هم خرج کردمش !!! خيرداسه ۳: يادت مي آيد ؛ اولش براي هردويمان زهري بود بس هلاهل ! خيرداسه ۴ : بعد از چند سال به طبيبان حاذق دربار مراجعه كرديم جهت تشخيص نوع مرضي كه بر ما چيره شد و اين طبيبان نمك به حرام كه گوئي مرخصي پدرشان را از خزانه ملوكانه طلبكار بودند يك هفته تمام استراحت نوشتند از نوع تمام عيار و كلي مرحم و چيزي به نام آمپول ... آرزو كرديم كاش آنفولانزاي خوكي مي گرفتيم ولي اين بيماري نمي دانم چه را نمي گرفتيم !!! ( البته دور از حضور ملوكانه مان !) خيرداسه ۵ : نيمرخ در هفته اي كه گذشت : ( 60 - اين روزها دوست دارم ... ) بعد نوشت : بدینوسیله از دوستانی که قصد دارند امسال در کنکور کارشناسی ارشد شرکت نمایند دعوت می شود به جمع ما ارشدی ها بپیوندند . گاهي وقتها مي گويم كاش خدا يك چيزي كشف مي كرد ( خلق مي كرد هم مي شود ) مثل سينما !!! كه وقتي مي خواهيم يك تصميمي را بگيريم اول پولش را مي داديم ( يا مي توانستيم پول ندهيم و از اينترنت دانلود كنيم ) و مي رفتيم تا آخر آن تصميم مان را مي ديديم ... مي فهميديم آخرش چه مي شود ! بعد تصميم مي گرفتيم كه آن كار را بكنيم يا نه ... درست است كه آن موقع شايد خيلي چيزها را از دست مي داديم ... چيزهاي زيادي مثل طعم زندگي را ... ولي در عوض ديگر اينقدر به خدا گير نمي داديم كه تو بي رحمي و ... براي ماهايي كه حكمت و دانش خداي را كه قبول نداريم !!! اينكه در قرآنش گفته : خيلي چيزها هست كه تو از آن خوشت ميايد ولي شرت در آن است و ... را قبول نداريم ... و ... اين شايد بهترين راه باشد ... گرچه ترسم از آن است كه آن موقع هم مي گفتيم : خدا اينها را همينطوري به ما مي گويد تا ما را از تصميممان منصرف كند !!! اصلا خدا دارد شستشوي مغزيمان مي دهد تا آنچه مي خواهد بشود ... بي خيال بابا !!!
خيرداسه 1 : گاهي وقتها واقعا يادم مي رود كه چرا ناراحتم ... خيرداسه 2 : تو اينجايي و من آنجايم ... خيرداسه 3 : يادت مي آيد يكبار از يك مشت خاطرات حرف زدم و چه قشقرقي راه انداختي؟! اكنون خداي را شكر مي كنم بخاطر همان يك مشت خاطراتي كه برايم ماند ... خيرداسه 4 : و اميدوارم كه اين هنوزها بشود هميشه ها ... خيرداسه 5 : نيمرخ در هفته اي كه گذشت : ( 58 - وقتی که گریه می کنم ... ) جمله هفته : امروز همان روزیست که تمام مزه ها حالم را بهم میزنند و هوایی ام میکنند برای بالا آوردن! ویار قلبم است انگار! و هنوز نمیدانم چند ماه ِ دیگر مانده به تولد ِ تردید ِ ابدی ام… آتوسا - دختری با جریان 666 ولت من حقيرم و تو كبير ... من مخلوقم و تو خالق ... من ضعيفم و تو قوي ... من تاريكيم و تو نور ... مرا به چه ظلمي به آتش مي افكني ؟! مگر تو ظالمي ؟! من همه ناتواني ام ... مگر ناتوان را تاوانيست ؟! من همه چشم در رحمانيت تو دارم ... مرا ببخشاي قبل از آنكه از ترس خشمت دست از دامانمان برود ...
خيرداسه 1 : شب جمعه است صد بار قبل و صدبار بعد از دعاي كميل همه باهم : اللهم عجل لحسنكه آلاب و اهلک بلاجفا ... خيرداسه 2 : فكر كنم شب سوم قدر بود كه بعد مراسم احيا داشتم با حسن حرف مي زدم گفتم : بر فرض كه خدا از گناهانم گذشت و روز قيامت حق اللهي بر گردن نداشتم! با حق الناس چه كنم ؟! خيرداسه 3 : انسان كه كمي متين باشد انگار ... خيرداسه 4 : تمام سهم من از تو شده عكس دسته جمعيه روي شيشه ... خيرداسه 5 : نيمرخ در هفته اي كه گذشت ... امروز دوم مهر بود ... سال پيش يه همچين شبي شب قدر بود ... سومين شب قدر از شبهاي قدر پارسال ... شب بيست و سوم ! سال پيش يه همچين شبي يه شبي بود كه من عجيب تكون خوردم ... شايد بي خود نباشه اگه بگم ! 2 مهر 1387 تولد دوباره من بود ... روزي كه ... روز كه نه ! شبي كه به خودم اومدم و فهميدم چقدر از خدام دور شدم ... فهميدم كه پنج ماه آزگار خودمو اسير نفسانيتم كردم ... اسارتي كه از روز معلم و اتفاقاتش شروع شد و با پست يه مطلب ( آن روي خبيث من ) و خروجم از انجمن تموم شد ... اون پنج ماه بي شك جهنمي ترين و بدترين روزها و ماه هاي تمام دوران زندگيم بوده ...واقعا روزگار و ماه هاي بدي گذروندم ... دلم شكست از دست خيلي ها ... آقاي سردهايي ( مديريت فرهنگي دانشگاه ) ، دكتر آقا پور (معاونت وقت پژوهشي فرهنگي و رئيس فعلي دانشگاه) ، آقاي قانعي ( مدير روابط عمومي دانشگاه ) ، دوستاي گلم مها و فرناز و ناهيد و علي ، زيبا ، برادر مريخي ( بعدها كشف شد كه نجومي صحيح تر است )، اصغر ، برادر ... و ... در وضعيتي بودم كه خيليها دلمو شكستن ؛ نمي دونم شايدم در وضعيتي بودم كه دلم خيلي راحت مي شكست و تقصير از اونا نبود! از دم دست بودن دل من بود ،خلاصه اينكه خيلي ها دلمو شكوندن اما ... اما منم كم دل نشكوندم ! از آقاي سردهايي بگير كه يه توپ پارچه رو پرت كردم روش تا مها و فرناز و آقاي قانعي كه با پستم ناراحتشونو كرد ... زيبايي كه بعدا بارها گفت كه از پستي كه زدم ( آن روي خبيث من ) دلشو شكستم و ... مريمي كه ناخواسته و تنها از روي اين كه مي خواستم شخصيتش زير سئوال نره ، شكستمش ... شكستني كه هنوزم كه هنوزه دارم تاوانشو مي دم ... خلاصه اينكه اوضاعم خيلي خراب بود ! خيلي تر از خراب ... خدايا شكرت ! شكرت كه چشممو باز كردي تا بفهمم همه چيز اونجوري نيست كه من فكر مي كنم ... تو شب قدر وقتي جوشن كبير رسيد به ستارالعيوب بودن خدا من گير كردم ... فاني !!! خدا كه خداست ستار العيوبه ... تو چت شده كه ... گريه كردم ... زار زدم ... فرياد كشيدم ... خدا خدا كردم و ... داستان غريبي داره اون شب براي من ... بعد اون شب : هر روز حداقل يه صفحه قرآن مي خونم ... يه گناهي رو كه چند سالي بود مرتكبش بودم ترك كردم ... بيشتر از قبل جلوي عصبانيتم ايستادم ... بعدها تونستم از اون چند نفر بگذرم و ... نمي تونم بگم چقدر تغيير كردم ولي نهايتا اون شب كه امشب براش سالگرد گرفتم بهترين شب عمرم شد ... خدايا ! بخاطر همه چيز ممنونتم ...
خيرداسه 1 : با تشكر از تمام دوستاني كه با نظرات دشمن كش خود ( 27 نظر بدون احتساب نظرات خصوصي و 34 نظر با احتساب نظرات خصوصي) ، توطئه استكبار جهاني را كه جهت به حداقل رساندن نظرات وبلاگ بنده دست به شنيع ترين افعال (مانند مختل كردن بلاگفا) زده بود را خنثي نموديد! خيرداسه 2 : ولي افسوس كه ديوار را نيافريده اند براي از ياد بردن خاطره ها ... خيرداسه 3 : آي سعيد جان ! كاري كردي كه چيزي نمانده بود در محترم خانه مان به قهقرا برويم ... ( حالا خواستم با ادب باشم چنين گفتم ؛ خودت كه ميداني منظورم کدام قهقراست !!!) خيرداسه 4 : پر مي كشد پرنده دلم سوي آشيان انگار در اين دوردستها ، غمي دارد خيرداسه 5 : عدد اينجا هم شد عدد ياران مهدي !!! خيرداسه 6 : بهترين سايت حال حاضر جهان از ديد شركت مايكروسافت اين سايت رو از دست ندين ... خيرداسه 7 : نيمرخ در هفته اي كه گذشت : يكسال پيش تو همچين روزهايي بود كه براي هميشه از انجمن اقتصاد استعفا دادم و به واسطه اون از مجمع انجمن هاي علمي و كانونهاي هنري دانشگاه هم بيرون اومدم ... درسته كه بعدها به واسطه اجراي يه تئاتر به مجمع و بخاطر برگزاري يه ميزگرد به انجمن برگشتم ، ولي اين برگشتم در حد چند روز بود و شايد بهتر باشه كه گفت برگشت نبود ! ياد گذشته ها بود ... و الان كه شرايطم طورییکه ديگه تو دانشگاه تقريبا هيچ كاري ندارم (جز تسويه حساب) و بيشتر از يه ماهه كه به دانشگاه نرفتم (جز دو دقيقه اونم چند شب پيش !) و 85% زندگيم رو يه فرش دو در سه جمع شده راحتتر مي تونم به مجمع و اتفاقاتي كه تو اون برام افتاد فكر كنم ... مجمع جاي عجيبي بود ... خيلي عجيب ... مجمع يه جائي بود كه اتفاقاتش يه جورائي يه پارادوكس عظيم بود ! پارادوكسي كه خيلي برام شيرين بود ... و گاهي اونقدر شيرين بود كه شيرينيش از هزارتا زهر هم تلختر مي شد ... مجمع يه جاي تلخ و شيرين بود ... مجمع يه جائي بود كه تو آدم خيلي چيزا رو ايجاد مي كرد ، مثل هويت ، مثل تجربه ، مثل عشق ، مثل دوست داشتن و ... و مجمع يه جائي بود كه خيلي چيزها رو تو آدم مي شكست : مثل شخصيت ، مثل غرور و گاهي مثل انسانيت ... مجمع جائي بود كه بهترين و بدترين رفاقتام اونجا شكل گرفت ... مجمع جاي عجيبي بود ... جائي كه مي فروختنت به سادگي خوردن يه ليوان آب سرد ... و جائي بود كه همه پشتت بودن به سختيه كوه دماوند ... الان به چيزي رسيدم كه اون زمان بهش نرسيده بودم ... وقتي خودم دبير انجمنش بودم ... عضو شوراي مركزيش بودم ... ادعاي دبيركليشو داشتم ( كه نذاشتن !!!) ... من امروز به اين معني دارم مي رسم از مجمع ... شايد براي رفقاي جديد مجمع اين حرفم سنگين باشه ولي بچه هاي سابق و بچه هاي قديمي مجمع خوب ميدونن چي ميگم ... مجمع جائي بود براي تنها نمردن تو برکه گندزده دانشگاه ...
خيرداسه 1 : چند شب پيش داشتم با يه دختر خانومي در محضر پدرشون چت مي كردم ، دوست دارم شما هم متن چتمو ببينين : وخخم اگه گفتين اون دخترخانوم كي بود؟! ايول !!! اون دختر خانوم كسي نبود جز ريحانه !!! خيرداسه 2 : چند شب پيشتر از اون چند شب پيش قبلي با سعيد و علي رفته بوديم يه جائي !!! بعد يه هو سعيد گفت : فاني دوروبرت يه هاله نور مي بينم ! منم خودم يه چيزائي رو احساس كردم ! مخصوصا كه وقتي به مردم نگاه كردم ديدم همه شگفت زده شدن و دهنشون عين دهن مار بوآ به شعاع 2 متر باز شده و دارن به من نگاه مي كنن ... فوري به علي گفتم : علي يه عكس از من بگير ! ( علي هم اين عکس رو از من گرفت كه فقط به دلايل امنيتي صورتمو سانسور كرديم !!! ) خيرداسه 3 : كل تيم تراكتورسازي و بقول ما ترختور يه طرف ... اين مارشي كه برا تيم ساختن يه طرف !!! لينك دانلودش رو مي ذارم برين دانلود كنين ( مارش شماره دو رو ) حالشو ببرين : لینک مارش باشگاه تراکتور سازی تبریز خيرداسه 4 : چند روزي است دلم بوي عجيبي دارد ... خيرداسه 5 : نيمرخ در هفته اي كه گذشت : آن هنگام كه همه دستهاي گدائي به آسمان گرفته اند و الهي العفو الهي العفو گويان گوش آسمان را كر كرده اند... آن زمان كه چشمهاي گريان همه اميد به كرامت تو دارد ... آنجا كه معصيت كاران و گناهكاران جشني به راه انداخته اند به شادماني بخشش تو ... آنگاه كه ياد رحمتت با اشكان چشمشان همراه مي شود ... آن لحظه اي كه قرآني به سر مي گيرند و كتاب را و معصومت را واسطه قرار مي دهند ... من ... من اينك نه مي توانم دستهايم را بالاتر از سرم به آسمان گيرم ، نه زبان قاصرم مي چرخد كه العفو گويم ، نه مي توانم قرآن و معصومت را شفيع خود قرار دهم و نه حتي مي توانم سرم را بالا بگيرم ... شرمسارم و سر به زير انداخته ام ... اشكهايم نه از چشمهايم كه از عمق وجودم جاري است ... شرم دارم از تكرار هرساله توبه ام ... تا كي تو بخشي و من ...
+ التماس دعا نداريم ، چون همه مي دانند كه ما محتاج دعائيم ... و من مست مست به نماز ايستاده ام ... دستهاي رقصانم را به سويت دراز كرده ام ... با دهان مي آلودم تو را خوانده ام ... كمر لرزانم را براي تو به رقص آورده ام ... قامتم را بر خاك ذلالتت نشانده ام ... من مست مستم اما چه باك ... مستانه براي تو نماز خواندن گناه نيست ...
خيرداسه 1 : واكنون تو ... خيرداسه 2 : اولين كسي كه افتخار پيدا كرد بعد از نصب دستگاه اي دي اس ال روي نازنين كامپيوترم باهام چت كنه جناب استاد ایاگو بود! صميمانه اين موفقيت رو بهش تبريك مي گم ! خيرداسه 3 : آي كه چقدر بهم مرخصي دادين ! خيرداسه 4 : بسم الله القاسم الجبارين پيرو در خواستهاي مكرر هموطنان و وب ببينان (!) عزيز از بنده حقير در مورد تعويض آهنگ وبلاگ ، اينجاب فاني بعد از كلي كلنجار بسته پيشنهادي خود را جهت تغيير آهنگ وبلاگ به اطلاع تمام دوستان و آشنايان عزيز مي رساند : طبق اين بسته پيشنهادي برخي دوستان بايد هرچه سريعتر اقدام به انجام برخي كارها نمايند ! اسامي دوستان و كارهائي كه بايد انجام دهند بدين ترتيب اعلام مي شود : 1- جناب آقاي حسن الماسي : آهنگي را كه مورد عنايت ما قرار گرفته بود مجددا سوار وبلاگشان نموده و در بند 4 بانو قاصد را كمك نمايند ! 2- سركار خانوم ذی ( موسوم به فارفار (!) ) : تا آخر شهريور سي الي چهل بار ديگر هم به قسمت مديريت وبلاگشان بروند تا شود آنچه شود ! 3- سركار عليه زهرا / ترافیک : تعدد آپ وبلاگش را از هر ماه يكبار به هر هفته يكي دوبار افزايش داده و سريعا يك دستگاه كيلاماكول براي ما اعزام نمايند ! 4- بانو قاصد ( منسوب به معضلي برخاسته از جهنم ) : جهت رفاه حال ما با حسن كل انگليسي راه بيندازد و او را شكست دهند . 5- دكتر احمدي نژاد : از رياست جمهوري استعفا داده و مجددا انتخابات شده و در يك انتخابات كاملا آزاد ، پروفسور علي كردان به رياست جمهوري انتخاب شوند. 6- بنده حقير : به مناسبت ماه مبارك رمضان و در راستاي رافت اسلامي و ارج نهادن به كرامت انساني موزيك وبلاگ را عوض نمايم ؛ باشد كه مقبول افتد ! تبصره 1 : وظيفه خطير و سنگين انتخاب موزيك وبلاگ بر دوش اينجانب خواهد بود ! لازم به ذكر است كه جنابعاليان (!) به مدت 72 ساعت فرصت داريد در مورد اين بسته پيشنهادي تفكرات لازم را نموده و پاسخ مثبتتان را ارائه نمائيد ! و من الله توفیق فانی خيرداسه 5 : نيمرخ در هفته اي كه گذشت :
:حبنوحکخن|
ي|زط
چsz koh;;ilklkm
| Design By : Night Skin |


